تبليغاتX
عاشق پیشه
***عاشق باش و خدا را بنگر که چه عاشقانه تو را می نگرد***



کیست تورا یاری کند.

کلیک کنید

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 19:25 توسط امیر ایدا |



                              یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش

                              پرسید

                              چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

                              دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

                              تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور

                              دوستم داری؟

                              چطور میتونی بگی عاشقمی؟

                              من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

                              ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

                              

 

                              باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

                              صدات گرم و خواستنیه،

                              همیشه بهم اهمیت میدی،

                              دوست داشتنی هستی،

                              با ملاحظه هستی،

                              بخاطر لبخندت،

                              دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

                              متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد

                              و به حالت کما رفت

                              پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون

                              عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که

                              نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

                              نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

                              گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست

                              دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم

                              نمیتونم دوست داشته باشم

                              گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم

                              اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم

                              نمیتونم عاشقت باشم

                              اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس

                              دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

                              عشق دلیل میخواد؟

                              نه!معلومه که نه!!

                              پس من هنوز هم عاشقتم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 19:20 توسط امیر ایدا |



آزادی اختیار به آن معنا نیست که انسان مجاز است برنامه ریزی کند؛ فقط به این معنا است که انسان قادر است آن چه را که مایل است در زمان موعود، انتخاب کند. «درسی در فراگیری معجزات الهی»


مهمترین نکته این است که: انسان در هر زمان آماده باشد تا آنچه را که در وجود خود دارد، برای آنچه که ممکن است بشود، ایثار کند... «شارل دوبوا»


تنویر روح، صرفاً شامل دیدن اشکال نورانی و مکاشفات گوناگون نیست. بلکه در این است که تاریکی را نمایان ساخت. شیوه دوم بسیار سخت تر است، و در نتیجه، مورد پذیرش عموم نیست. «کارل یونگ»


کشتی در بندر امن است...اما کشتیها برای این ساخته نشده اند... «جان.ان.شِد»


آنچه قرار است نور ارزانی کند، باید تحمل سوختن نیز داشته باشد... «ویکتور فرانکل»


سفر واقعی کشف حقایق عبارت است از این که: در جستجوی مکانهای تازه نباشید، بلکه دیدگانی تازه داشته باشید. «مارسل پروست»

 

بقیه رو تو ادامه مطلب بخونید


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 19:11 توسط امیر ایدا |



درس اول: يه روز مسوول فروش ،


 منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن


 و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!
نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
________________________________________
درس دوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!
نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

بقیه رو تو ادامه مطلب بخونید!!


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 19:8 توسط امیر ایدا |



این شعر قشنگ از طرف یکی از دوستان خوبم به دستم رسیده

 

این روزها دلتنگت شده ام مادر

کاش بودی و مرا میکردی باور

کاش چادر نماز عاشقی بر سر میکردی

برای خوشبختیم دعایی بهتر میکردی

مادرم کاش تو بودی تا دلم تنها نبود

دلتنگی بهانه هر روز ما نبود

مادرم بغضهای شبانه ام سنگین شده

لبریز سکوتم این روزها دلم رنگین شده

نه پای رفتنم هست نه جای ماندن

نه حوصله عشق نه عشق را از خود راندن

سر در گم عشقم مادر

مانده ام سر دوراهی

این چه حسی که مرا میبرد به ناکجا اباد

به خدا برای من نمانده راهی

نه حس وابستگی دارم

نه عشق و دلبستگی

نه امید دوست داشتن یک مرد

برای تمام لحظه های زندگی سرد

نه میدانم چه میخواهم

نه میخواهم چنین مانم

تو را این روزها میان فرسنگها فاصله کم دارم

کاش بودی و چادر نماز سفید بر سرت میکردی

برای خوشبختی من دعایی بهتر میکردی

کاش هیچ نداشتم

کاش فقط تو بودی دیگر چه نیازی به عشق بود

وقتی بوسه های از سر محبت تو

کامم را شیرین میکرد بی منت و پی در پی

وقتی نگاه مهربانت حس بودن داشت

کاش بودی مادر تا دلم غمگین و سر در گم نبود

+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 22:25 توسط امیر ایدا |



وای مادرم

داستان هجوم به خانه علی(علیه السلام)! کلیک کنید 

یا زهرا


یا زهرا


یا زهرا


یازهرا


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:27 توسط امیر ایدا |



از بچگی همه ما این را شنیده ایم که حقوق زنها پایمال میشود.

در کودکی:
پسرها هر وقت شیطنت میکردند یک سیلی محکم صورتشان را نوازش میکرد
دخترها هر وقت شیطنت میکردند یک ضربه فانتزی به ماتحتشان میخورد.
خودتان قضاوت کنید : کدام ضربه درد بیشتری دارد؟


روزهای جمعه که مدرسه ها تعطیل بود :
پسرها برای خرید نان مجبور به بیگاری در صف نان بودند
دخترها کنار عروسک هایشان لالا میکردند


هنگامی که کارنامه ها را به دست والدین محترم میدادند :
پسرها شدیداً بخاطر نمرات پایین سرکوفت می خوردند و البته گاهی هم ممنوع شدن از مشاهده کارتون
دخترها هیچی نمیشدند . چون قرار بود در آینده ازدواج کنند و نان آور خانه هم نخواهند بود


هنگامی که پدر خانواده شب به منزل می آمد :

پسرها فرار میکردند و یه گوشه ای میخزیدند تا چغولی های مادر ، کار دستشان ندهد
دخترها به بغل پدر میپریدند و چپ و راست قربون صدقه میشنویدند


روز اول مهر ماه که مدرسه ها باز میشد :

پسرهای عزیز کله هایشان را با نمره ۴ میزدند و مزین به لغت نامانوس کچل میشدند
دخترها فقط به پسرها میگفتند : چطوری کچل ؟

کجا ادامه داره روی ادامه مطلب حتما کلیک کن تا ببینی


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:48 توسط امیر ایدا |



 

توي يه پارك در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يك زن و يك مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبه‌روي همديگر با فاصله كمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميكردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح­ خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت كه شما مجسمه‌هاي خوب ومفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيده‌ايد، من بزرگترين آرزوي شما را كه همانا زندگي كردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما بر آورده ميكنم. شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر كاري كه مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي كرد: يك زن و يك مرد.
دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختاني و بوته‌هايي كه در نزديكي اونا بود دويدند در حالی كه :

 

تعدادي كبوتر پشتاون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صداي خنده‌هاي اون مجسمه‌ها روميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوته‌ها آروم حرکت ميكردند و خم و راست ميشدند وصداي شكسته شدن شاخه‌هاي كوچيك به گوش ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بيرون اومدند در حالیکه نگاههاشون نشون ميداد كاملا راضي شدن و به مراددلشون رسيدن.
فرشته كه گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي كرد و از مجسمه‌ها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد بانگاه شيطنت‌آميزي به مجسمه زن نگاه كرد و گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين كار روانجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو كبوتر رو نگه دارو من مي ر...نم روي سرش."

اینم تلافی سالها .....!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:35 توسط امیر ایدا |



حتما براتون پیش اومده که خواستین برین سفرو

مادر یا پدر عزیزتئن پشت سرتون آب ریختن.

 

تا حالا شده بهش فکر کنید که چرا پشت سرتون آب

 میریزن.پس بخونید تا بدونید

 

آیا می دانستید چرا پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟

هرمزان در سمت فرمانداري خوزستان انجام وظيفه مي‌كرد. هرمزان كه يكي از فرمانداران جنگ قادسيّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زماني كه هرمزان در نتيجه خيانت يك نفر با وضعی نااميد كننده روبرو شد، نخست در قلعه‌اي پناه گرفت و به ابوموسي اشعري، فرمانده تازيها آگاهي داد كه هر گاه او را امان دهد، خود را تسليم وي خواهد كرد. ابوموسي اشعري نيز موافقت كرد از كشتن او بگذرد و ويرا به مدينه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خليفه درباره او تصميم بگيرد. با اين وجود، ابوموسي اشعري دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را كه در آن قلعه اسير شده بودند، گردن بزنند. (البلاذري، فتوح البُلدان، به تصحيح دكتر صلاح‌الديّن المُنَجَّذ (قاهره: 1956)، صفحه 468)
پس از اينكه تازيها هرمزان را وارد مدينه كردند، ... لباس رسمي هرمزان را كه ردائي از ديباي زربفت بود كه تازيها تا آن زمان به چشم نديده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را كه «آذين» نام داشت بر سرش گذاشتند و ويرا به مسجدي كه عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تكليف هرمزان را تعيين سازد. عمر در گوشه‌اي از مسجد خفته و تازيانه‌اي زير سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهي به اطراف انداخت و پرسش كرد: «پس اميرالمؤمنين كجاست؟» تازيهاي نگهبان به عمر اشاره‌اي كردند و پاسخ دادند: «مگر نمي‌بيني، آن اميرالمؤمنين است.»
... سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست كمي با هرمزان گفتگو كرد و سپس فرمان داد، او را بكشند.


هرمزان درخواست كرد، پيش از كشته شدن به او كمي آب آشاميدني بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت كرد و هنگامي كه ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشاميدن آب درنگ كرد. عمر سبب اين كار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بيم دارد، در هنگام نوشيدن آب، او را بكشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، كشته نخواهد شد. پس از اينكه هرمزان از عمر اين قول را گرفت، آب را بر زمين ريخت. عمر نيز ناچار به قول خود وفا كرد و از كشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند!!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:10 توسط امیر ایدا |



بوسه و سیلی
ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که د...ر کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت




خانم جوان در دل گفت: ...

از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم

مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت

ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم

ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند

زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.
ما میگوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم

با تشکر از خانم سمیرا برای ارسال این داستان جالب و عبرت انگیز.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 14:7 توسط امیر ایدا |